
دین، شیوه و روش صحیح زندگی كردن را به انسان میآموزد و به تعبیر علامه طباطبائی «ان الدّین فی عرف القرآن هو السنة الاجتماعیة الدائرة فی المجتمع» (المیزان، ج 2، ص 30)
از این رو وقتی كه دین بد فهمیده میشود، یعنی مسیر زندگی انسانها به انحراف كشیده میشود و همانگونه كه شخص بیدین از صراط مستقیم خارج شده است، شخصی متدینی هم كه تلقی صوابی از دین ندارد، بیرون از صراط مستقیم است.
دینداری دارای لغزشگاههای مختلفی است كه یكی از خطرناكترین آنها «سطحینگری» است. دیندار سطحینگر، چیزی از دین را «منكر» نمیشود و در صدد «مخالفت» با دین هم نیست، ولی درك او فراتر از برخی ظواهر نمیرود، و به «فهم عمیق» از دین دست نمییابد.
سطحینگری دینی «عللی» دارد و «علائمی» كه با این علل و علائم میتوان زمینههای آن را شناسایی كرده و به میزان گستردگی و شیوع آن در جامعه دینداران پی برد و با توجه به این علل و عوامل می توان «عاقبت» آن را پیش بینی كرد.
زودباوری
یكی از این علائم، «زودباوری» است.افراد سطحینگر، بسیار زود باورند و به راحتی میتوان فضای ذهنی آنها را اشغال كرد و زمام اندیشهشان را به دست گرفت. آنها به دلیل اینكه به معضلات هر مسأله توجه ندارند و از تجربه و تحلیل عمیق و همه جانبه مسائل دینی عاجزند، لذا به سرعت و سهولت، به «یقین» و اطمینان میرسند، چه بسیار مسائلی كه برای متفكران جای شك و تردید داشته و دانایان با احتیاط نسبت به آن اظهار نظر میكنند، ولی سطحینگران، از موضع «جزمیت» درباره آن نظر میدهند و چه بسیار مسائلی كه اندیشمندان آن را «نظری» دانسته و نیازمند «دلیل» میشمارند، ولی سطحی نگران آن را «بدیهی» معرفی نموده و بینیاز از استدلال میشمارند و بحث درباره آن را «تخطئه» میكنند.
مثلاً زودباوران به راحتی ادعای كشف و شهود و یا ملاقات با امام زمان را «تصدیق» میكنند و به صرف اینكه از فلان واعظ و یا مداح شنیدهاند، آن را وحی منزل میدانند، ولی اهل نظر چون تابع دلیلاند، در برابر ادعاهای بیدلیل مقاومت میكنند، و به خود جرأت میدهند كه درباره اعتبار هر دلیل، به بحث و تأمل بپردازند. از این رو فقیه بزرگی مانند آیت الله خوئی در برابر همه حكایتهایی كه درباره ملاقات با امام زمان نقل شده، میایستد و میگوید: ادعای رؤیت امام زمان در عصر غیبت پذیرفته نمیشود: «اما زمان الغیبة فادعاء الرؤیه فیه غیر مسموعة»(مصباح الاصول، ج 2، ص154).
او میگوید ما وظیفه داریم كه هر كسی مدعی رؤیت حضرت شود، او را «تكذیب» نمائیم: «انّا مأمورون بتكذیب مدعّی الرؤیة»(دراسات فی علم الاصول، ج 3، ص 142).
علامه بحرالعلوم هم كه بسیاری از حكایتهای تشرّف منسوب به اوست «امتناع رؤیت حضرت» در عصر غیبت را مبنائی دانسته كه در مسائل مختلف باید به آن توجه داشت، از این رو میگوید: گاه برخی از علمای ابرار عیناً به «سخن» حضرت آگاه میشوند، ولی امكان این گونه علم به كلام امام، به معنی «امكان رؤیت» حضرت نیست و باید ادعای آنان، با «امتناع رؤیت» سازگار باشد:
ربما یحصل لبعض حفظة الاسرار من العلماء الابرار العلم بقول الامام (ع) بعینه علی وجه لا ینافی امتناع الرؤیه فی هذه الغیبة... (مفاتیح الاصول، ص 496)
بیتابی و كمتحملی
سطحینگران به موازات زودباوری، بسیار «بیتاب» و كمتحملاند، و با هر كس كه در باورهایشان «تشكیك» كند، به سرعت برخورد میكنند و «دینداری» او را زیر سؤال میبرند. مثلاً اگر آیت الله خوئی همان نظر خود را به آنها بگوید كه ما باید ادعای رؤیت را تكذیب كنیم، بلافاصله میگویند: آقا از پایه و اساس با مسجد جمكران مخالف است. و كسی كه اعتبار این مسجد مقدس را زیر سؤال ببرد، لابد در مسائل دیگر هم شك و تردید دارد! و...
نقل قول مهمتر از معرفت
علامت دیگر سطحی نگری آن است كه این نوع دینداری غالباً، مستند به «گفتههای دیگران» است. اشخاص سطحینگر، معمولاً «گنجینهای از نقلقولها»یند، و برای هر موضوع، به اینكه «فلانی چنین گفته» استناد میكنند، در نظر آنها، حكم «هر واقعه» را نه با تأمل در دلیل عقلی یا نقلی، بلكه باید در حكایتی از یك مجلس وعظ و خطابه جستجو كرد، آنها حتی اگر به جملهای از كتاب و سنت هم استناد بجویند، قدرت تحلیل آن را ندارند. دریافت آنها از دین در محدوده «شنیدهها» است و هرگز جانشان ظرف معارف نمیگردد، آنها به عكس خردمندان واقعی اند، كه آنچه را «میفهمند» میگویند، نه آنچه را «میشنوند» بگویند: «عقلوا الدین عقل وعایه و رعایة لا عقل سماع و روایة»(نهجالبلاغه، خطبه 237).
اساساً مفهوم «حجت» در نزد سطحی نگران با اهل بصیرت، متفاوت است، اهل نظر و فكر، حجّت را در «عقل» و «وحی» محدود میدانند و حتی نقل از معصوم را هم با آن دو حجت میسنجند و روایت مخالف عقل و قرآن را نمیپذیرند، ولی حجّت سطحی نگران فراتر از نقلهای غیرمستند و حكایتهای شگفتآور نیست و در نهایت همه اسناد به «صدرالواعظین» منتهی میشود. البته برای آنان، خواب و رؤیا هم یك مدرك قطعی و تردیدناپذیر است و اگر دستشان از این منبع كوتاه بود، مدرك معتبر دیگر، استخاره است كه راهحل همه معضلات را در آن باید جستجو كرد.
توهم قداست
علامت دیگر سطحینگری در عرصه دینداری، «توّهم قداست» در همه مسائل مرتبط با «دین» است. به گمان این افراد، همین كه موضوعی «رنگ مذهبی» و دینی به خود گرفت، «مقدس» میشود. برای سطحینگران این مسأله مطرح نیست كه «چنین رنگی» از كجا آمده و چقدر اصالت دارد؟ مثلاً علامت فلزی كه در پیشاپیش دستههای عزاداری حركت داده میشود، «مقدس» است، چون بههرحال در مراسم عزاداری امام حسین(ع)، وارد شده است! و همین كه چیزی در این قلمرو قرار گرفت جامه قداست بر او پوشانده میشود و بلافاصله ابراز تردید درباره آن بیدینی به حساب میآید!
برای افراد ظاهربین، گاه یك «شخص عامی» چنان «مقدس» میشود كه درباره هیچ یك از رفتارهای او نباید شك كرد، یعنی به راحتی «اشخاص عادی»، در رتبه «معصوم» قرار میگیرند و باب تأمل در خطا و صواب بودن اعمالشان مسدود میگردد! شگفتآور است كه امیرالمؤمنین (ع)، هرچند «مالك اشتر» را كه در میان اصحاب خود «بینظیر» میداند و كسی را در طراز او نمیبیند، ولی به او متذكّر میشود كه: تو بشری، و نباید از محدودیتهای بشری خود غفلت كرده و گمان بری كه از همه چیز و همه جا اطلاع دقیق داری! نه، تو هم اگر اطرافیان صریح و صادقی نداشته باشی، از واقعیات جامعه بیخبر خواهی ماند: «و انّما الوالی بشر لا یعرف، ما تواری عنه الناس به من الامور»(نهجالبلاغه، نامه 53).
ولی سطحینگران گاه یك انسان معمولی را در بام دنیا میبینند كه بر همه حوادث تاریخ از گذشته و حال تسلط دارد و همه پردهها از مقابل دیدگانش كنار رفته است! و نباید گمان برد كه شاید از قضیهای بیخبر مانده و یا شاید خبری وارونه به او داده باشند.
در نزد دینداران سطحی، چون هر گونه روایت، به خصوص اگر مربوط به ادعیه و اوراد و اذكار باشد از نهایت اعتبار برخوردار است، لذا كسی كه نسبت به برخی از آنها تردید كند، در «مقدسات» و «مسلّمات» تردید كرده است. این جماعت اگر بفهمند كه مرحوم حاج شیخ عباس قمی در كتاب مفاتیح الجنان «حدیث كساء» را نقل نكرده و نسبت به آن اعتنائی نكرده است، در «ولایت» آن محدث بزرگ شك میكنند و میگویند مگر یك شیعه واقعی ممكن است حدیث كسا را قبول نداشته باشد؟!
و اگر بشنوند محققی مانند شهید مطهری هم اعتبار این حدیث (و نه اصل واقعه اصحاب كساء) را رد كرده و اضافه كرده كه چاپخانهها این متن را به كتاب شریف مفاتیح الجنان افزودهاند و الاّ حاج شیخ عباس قمی آن را تایید نكرده(آشنائی با قرآن، ج 11، ص 80)، با او چپ میافتند و بالاخره اگر همین مطلب را یك روحانی محترم مدلّل كند و تبیین نماید، استحقاق آن را پیدا میكند كه مدّاح رسمی كشور، در جلسات روضهاش، علناً به او اهانت كند. از همین روست كه هر عالمی كه در برابر این گروه بایستد، آبرویش به تاراج میرود و آماج تهمتها قرار میگیرد.
دینداران سطحینگر، وقتی درباره دینداری دیگران هم قضاوت میكنند، تنها ملاك تدیّن را برخی از رفتارها كه «نماد دینی» داشته و به ظاهر افراد مربوط میشود، میدانند. مثلاً علائم سه گانه: انگشتر، تسبیح و محاسن، نشانه قطعی متدین بودن است، و اگر شخصی با این علائم، گاه قطره اشكی هم بریزید و به زیارتی هم برود كه قطعاً، از رتبه بالای تدین برخوردار است. برای این گونه افراد باوركردنی نیست كه امام صادق (ع) فرموده باشد، حتی با «سجده طولانی» هم دینداران واقعی را نمیتوان شناخت، بلكه دیندار حقیقی ، با «راستگوئی»شناخته میشود. استدلال امام (ع) این است كه گاه ركوع و سجده و رفتار مذهبی برای شخص، «جنبه عادت» بخود میگیرد و در این صورت نباید آن را به حساب تقوی و دیانت او گذاشت، تقوی و دیانت در ادب گفتاری و رعایت حقوق دیگران، خود را نشان میدهد:
«لا تنظروا الی طول ركوع الرجل و سجوده فان ذلك شیئ اعتاده، فلو تركه استوحش لذلك، ولكن انظروا الی صدق حدیثه و اداء امانته»(اصول كافی، ج 2، ص 111).
تقلید در مصادیق جایز نیست
در نزد سطحینگران همه امور دینی و اجتماعی و سیاسی، در قلمرو «تقلید» قرارداد، و لذا هر كه بیشتر و بهتر تقلید میكند و از خود رأی و نظری ندارد، متدینتر است. سطحینگران نمیتوانند محدوده «تقلید واجب» را از «تقلید حرام» تفكیك كنند، آنها نمیفهمند كه تقلید در «اصول» جایز نیست، برای آنها قابل درك نیست كه تقلید در «احكام» است، ولی در موضوعات (یعنی مصادیق) جای تقلید نیست، آنها همانطور كه به سراغ پزشك میروند تا درباره سلامت یا بیماری «شخص خاص» نظر دهد، به سراغ مجتهد میروند تا درباره صالح بودن یك شخص نظر دهد، و آنها بیدرنگ آن را تقلیداً بپذیرند و خیال میكنند به اقتضای آن كه مقلد هستند نباید قدرت تشخیص داشته باشند! البته سطحینگران درباره تقلید، خطای بزرگتر و اساسیتری هم دارند، و آن این است كه تقلید را به معنی «سرسپردن» و چشم بستن میدانند. ریشه این تلقی آن است كه آنان به تعبیر شهید مطهری «كریّت و اعتصام» برای پیشوای دینی خود قائلند به گونهای كه در هیچ شرایطی او را «متأثر» از عیب ها و ایرادها نمیبینند.
استاد مطهری در تبیین این موضوع - پس از نقل روایت امام صادق (ع) در مذمت عوام یهود كه از علمای خود تقلید میكردند، در حالی كه فساد و انحراف آنها را میدیدند - میگوید:
تقلید مشروع، سرسپردن و چشمبستن نیست، چشمبازكردن و مراقب بودن است و اگر نه مسئولیت و شركت در جرم است. بعضی از مردم خیال میكنند تأثیر گناه در افراد یكسان نیست، در مردم عادی گناه تأثیر دارد، و آنها را از تقوا و عدالت ساقط میكند، ولی در طبقه علما تأثیری ندارد، آنها یك نوع «كریّت» و یك نوع اعتصمام دارند، نظیر فرقی كه بین آب قلیل و آب كثیر است كه آب كثیر اگر به قدر كر شد، دیگر از نجاست منفعل نمیشود، در صورتی كه اسلام برای احدی كریّت و اعتصمام قائل نیست، حتی برای شخص پیامبر (ص) ، چرا كه میگوید: «قل انّی اخاف ان عصیت ربی عذاب یوم عظیم» یعنی كریّت و اعتصمامی برای احدی نیست.(مجموعه آثار، ج 20، ص 176)
سطحینگری با ممنوعیّت پرسشگری نیز تلازم دارد. افراد سطحینگر كه عقاید و افكارشان، پایه و اساس محكمی ندارد، به شدّت از مطرح شدن «سؤالات دیگران» هراسناكند. آنها با طرح سؤالات به بهانه انكه موجب «تزلزل» در عقاید مردم میشود، مخالفت میكنند و گمان میبرند با این ممنوعیّت، میتوان جلوی «شك و تردید» را گرفت و ایمان افراد را حفظ كرد!
در نگاه این افراد، «پرسش» یك «امر دستوری» تلقی میشود و آنها فكر میكنند كه وقتی «فرمان ممنوعّیت» پرسش صادر شود، به یك باره پرسشها نابوده شده و ذهنها از شك و تردید، پاك میشود و باورها حفظ میگردد! از این رو از سر خیرخواهی با ظهور و بروز سؤالات مقابله میكنند تا آرامش روانی برقرار باشد. قهراً اگر افرادی با چنین گرایشی به قدرت هم برسند، با «نگاه امنیتی» به «سوالات» مینگرند و آن را یك «تهدید» تلقی میكنند چرا كه پرسشها، ممكن است پاسخ قانع كننده نداشته باشد، و در نهایت به تردید در مبانی حكومت بیانجامد!
ولی متفكران اسلامی كه به عمق و اصالت تفكرات خود باور دارند، از پرسشها استقبال نموده و حتی تشكیكها و تردیدهای مخالفان را هم موجب «بارورشدن» بیشتر تحقیقات دینی میشمارند. شهید مطهری، كه در قرن اخیر در خط مقدم دفاع فكری از اسلام در برابر مهاجمان قرار داشت، این تهاجمات را موجب تقویت بنیه فكری جامعه اسلامی و تولید آثار غنیتر میدانست. ایشان در یادداشتهای خود مینویسد:
به طور قطع در نیم قرن اخیر تحقیقات بهتری در اصول و فروع شده، و این معلول تشكیكهای مخالفین و مردّدین است. تشكیكات فخر زاری و غزالی در فلسفه، فلسفه اسلامی را جلو برده است و اخیراً كتابهای كسروی و تودهایها سبب به وجود آمدن آثار سودمندی در حوزه مذهبی شده است. (یادداشتهای استاد مطهری، ج 5، ص 421)
ای كاش حوزه امروز كه شعار آزاداندیشی، در فضایش طنین افكن است ولی عملاً به آن روی خوش نشان نمیدهد، به همان فضای هزار سال قبل و دوره احتجاجات شیخ مفید و سید مرتضی بازمیگشت و یا بدون ترس و واهمه، باز هم شعارهای اوّل انقلاب را تكرار میكرد و به وعده شهید مطهری ملتزم میگردید كه ما در جمهوری اسلامی به ملحدان هم كرسی تدریس خواهیم سپرد تا نظرات خود را ارائه كنند. و ای كاش طلاب تند و آتشین امروز كه حتی بحث در «مصادیق» را غیرقابل تحمّل میدانند تا چه رسد به تردید در «احكام مشهور» به خود جرأت میدانند و قدرت خواندن و فهمیدن كتابی مانند قوانین الاصول میرزای قمی را داشتند تا میدیدند كه این محقق بزرگوار چگونه از آزادی تحقیق دفاع میكند و در برابر كسانی كه میگویند ممكن است با این آزادی، افرادی در اثر شبهات گمراه شوند، میایستد، و میگوید پس به مجتهدین هم اجازه تحقیق ندهید چون ممكن است، در اثر شبهات گمراه شوند! (قوانین الاصول، ص 374)
اینان هر چند به ظاهر میخواهند از «ایمان» دفاع كنند، ولی حفظ ایمان را به همان شیوهای میدانند كه كفّار برای «حفظ كفر و شرك» در پیش گرفته بودند، كفار هم برای اینكه مبادا در دینشان شك كنند، انگشتان خود را در گوش خویش فرو میكردند تا مبادا سخن مخالفان خود را بشنوند، آنها از شنیدن میترسیدند زیرا ممكن بود، این شنیدن، به پرسیدن، و پرسیدن به شككردن، و شككردن به از دست دادن اعتقاداتشان بیانجامد: جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ (سوره نوح آیه 7)
بر این اساس و با توجه به نقش مهم «تعقل» در فهم درست اسلام ، باید گفت: تلاشی كه در سالهای اخیر در فضای فرهنگی جامعه ما برای ترویج مفاهیم عرفانی در سطح «گسترده و عمومی» صورت گرفته و میگیرد، و بخصوص مفاهیمی از قبیل «عشق و ارادت» فراوان به خورد نسل جوان داده میشود، یك انحراف دینی تلقی میشود كه به شخصیتزدگی و فراهم شدن زمینهی استبداد میانجامد. این نكته حتی برای مریدان و شیفتگان مولوی و شخصیتهای عرفانی، پنهان نیست كه «وقتی از آدمی، عشق و ارادات میطلبند، عقل را به خاموشی میخوانند و خاموشی عقلِ چون و چراگر، نتیجهای جز تسلیم به بار نخواهد آورد و در زمینه تسلیم، آزادی فكر و اندیشه، پدید نخواهد آمد».(مجله فرهنگ و توسعه، شماره 26، ص 41)
یكی از افتخارات بزرگ شیعه آن است كه پیشوایان و امامان آن، با روی باز و چهره گشاده با پرسشها و اعتراضات برخورده كرده و پاسخهای متین و منطقی آنان، یكی از ذخائر غنیّ علمی است. امیرالمؤمنین (ع) در برابر گستاخی یكی از پرسشگران ماجراجو، با تحمّل و صبر، به پاسخ میپردازد و اصحاب خود را از تندی بر او برحذر میدارد و به آنها متذكر میشود كه با تندی و درشتی نمیتوان راه خدا را نشان داده و حجت الهی را به اثبات رساند: «فان الطیش لا یقوم به حجج الله و لا به تظهر براهین الله» و در نهایت هم آن فرد غیرمنطقی از سر رغبت ایمان میآورد. (بحارالانوار، ج 57، ص 231)
مرحوم طبرسی در قرن ششم هجری احساس كرد كه در فضای حوزههای علمیه و علمای مذهب، جدال صحیح ترك شده، و بحث و اختلاف نظر، تخطئه میشود، این عالم زمانشناس، برای درهم شكستن این سكوت گورستانی، به تألیف كتاب «احتجاج» دست زد و در مقدمه آن حكمت این تألیف را بازگو نمود. (احتجاج، ج 1، ص 4)
البته وقتی از فضای آزاد علمی سخن میگوئیم و از آن دفاع میكنیم، نمیتوانیم بر طبق سلیقة خود، برخی از مسائل را در قلمرو مسائل قابل بحث و گفتوگو قرار داده، و برخی مسائل دیگر را غیرقابل بحث و گفتوگو بشماریم. مثلاً بگوئیم بحث دربارة عقاید وهّابیان آزاد است، ولی بحث علمی در زمینة الگوی حكومت اسلامی، به مصلحت نیست!
چگونه میتوان تصور كرد كه اگر تشكیك در مهمترین اصول از سوی یك نویسنده اتفاق بیفتد و در جامعه پخش شود، برای برخی از اهل فضل چندان حساسیّت برانگیز نیست و آنها احساس وظیفه شرعی برای پاسخ دادن و یا مقابله كردن نمیكنند، ولی اگر تشكیك در یكی از جزئیترین فروع از سوی یك محقق اتفاق بیفتد، ـ در صورتی كه تصادم با قدرت داشته باشد ـ با پرخاشگری مواجه میگردد! مثلاً اگر خطیب نماز جمعه تهران، در باب اتكای حكومت پیامبر به مردم بحث كند، و از قضا در همانجا به «نصب الهی» تصریح كند، برخی احساس تكلیف میكنند كه باید مصاحبة مطبوعاتی تشكیل داده و آن را تخطئه كرد! تا مبادا كسی در جواز تصدّی حكومت با «زور» تردید كند!!
برای نویسنده روشن نیست كه با توجه به این گونه موضعگیریهای شتاب زده و خارج از فضای علمی:
1. اگر امروز شهید مطهری در میان ما بود و همان سخن خود را مطرح میكرد كه «اگر امام [علی (ع)] را مردم از روی جهالت نمیخواهند، او به زور «نباید» و نمیتواند خود را بر مردم تحمیل كند» (مجموعه آثار، ج 17، ص 487) با او چه برخوردی صورت میگرفت؟
2. و اگر امروز شهید بهشتی در میان ما بود، و بر همان سخن خود كه در مجلس تدوین قانون اساسی گفته بود، اصرار میورزید كه: كسی نمیتواند تحت عنوان فقیه عادل خودش را بر مردم تحمیل كند»(مشروح مذاكرات مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی، ج 1، ص 378) با چه عكسالعملهایی از برخی حوزویان مواجه میگردید؟
و بالاخره میتوان پرسید كه: اگر امروز علامه طباطبائی در میان ما بود و برخی مسائل را میدید ٰباز هم علامه همان سخن خود را در تفسیر المیزان تكرار نمیكرد كه:
«متأسفانه، ما مسلمانان نعمت آزادی اندیشه را از دست دادهایم و برخوردهای كلیسایی بر ما حاكم شده است»(تفسیر المیزان، ج 4، ص 131).
قم حوزه مقدسه علمیه