كد خبر: 15468
تاريخ انتشار: 30 آبان 1388 ساعت 11:27
print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان

او از نژادمان بالا رفته بود!

سروده انتقادی محمدحسین جعفریان

قبلاً هم گفته‌ام
سرمایه من كلمات است
و از این رو چنین ورشكسته‌ام.

می‌گویم نردبان
اما فقط اجازه دارم از آن پایین بیایم
آفتابم به كار تجزیه اجساد
و ابروی یارم فقط اجازه دریدن دارد.

باید یك توضیح منطقی به بازجویم بدهم؛
چرا «تیر مژگان‌ها» هلاكم نكرده است؟
چرا خود را در چاه زنخدان نمی‌اندازم؟
و چرا در شب گیسو گم نشده‌ام؟
چرا و چرا و چرا...

باید مابقی عمرم را در چرا باشم
این سرنوشت شاعری است
كه در سرزمین من زاده شود
و شعر را دوست بدارد.

باید به بازجویم بگویم
چرا سروده‌ام؟
چرا پلنگم به سوی ماهواره امید نپریده است؟
و چرا در غزلم
قافیه درد
«كیك زرد» نیست؟.

من فقط برای سرودن از جنگ‌های تمام شده به دنیا آمده‌ام
و نقل حماسه‌هایی كه در دادگاه‌ها
حكمشان علنی است.

ای دریغ!
از دلاوری به دربانی
از درود به دروغ
و از قاف‌هایم به قاب هلم دادند.

خدا قلم به دستم داد

تا از رقاصی اشتیاق

در صحرای شهیدان بنویسم
از شور پسته ی كور
برای افتادن به دامان مهربان آتش

از هجوم ماهی‌ها به شن
و غوطه‌ور شدن یك زیستان در آب...

اما فرهنگ‌های لغت
اجازه تجدید چاپ نیافتند
و معانی جدید
شعرهای مرا به جوی خیابان ریخت.

لغتنامه‌ها جادو شده بودند
و رشیدترین فرزندانم اكنون
تبعیدیانی شوربخت
در جزایر غیرمسكونی بودند.

هولناكتر اما آن بود
كه باید از شهرم بیرون نمی‌رفتم
و هر صبح با سروده‌ای فصیح
خود را به نزدیك‌ترین پاسگاه معرفی می‌كردم.
واژگان جدید
دیوان‌هایم را سرنگون كرده بودند

و مضمون‌های مصادره شده
از جان من
در محضرخانه‌های معتبر
به نامهایی ناشناس، منتقل می شد.

حالا
من مالك سرمایه خویشتن نیز نبودم
و هر چه می‌ساختم
با واژه‌های نورسیده
به كاریكاتورهایی مهوع بدل می‌شد.

یهودا برگشته بود
ما خود به او وكالت بلاعزل داده بودیم
تا برای توان‌بخشی، با سرم‌های آرامبخش
در جراحی‌های پی‌درپی
به رگ‌هایمان بخزد،

چشمانمان را مصادره كند
و به دستانمان دستور دهد

تا گلوی منجیان را بفشاریم
و سپس با اسلحه‌ای غنی‌شده
در جمجمه‌هامان شلیك كنیم
و به افتخار این‌همه شعور و شهامت
در خیابان‌ها هروله كنیم و قصیده‌های طولانی بسراییم.


وقتی ما عجولانه در راه آسمان بودیم
او
صبور و امیدوار
از نژادمان بالا رفته بود
صبورچینان و ستایش شده
ناگهان مار بر كتف‌های مقدسمان رویاند
و قرن‌ها صعود
در ثانیه‌ای افتاد
قرآن و ایران در بغل
به آغوش توران و تورات!

چه جهنمی!
حتی نمی‌توانستیم خود را بكشیم
حتی نمی‌توانستیم خود را بفروشیم
حتی نمی‌توانستیم خود را بخریم...
در پیشرفتی به سرعت مافوق خاك
تمام این‌ها رخ داده بود

و ما تنها می‌توانستیم
و اجازه داشتیم
با چشمان عاریتی
نگاه كنیم به انبوه اجسادی
كه زمانی زنده بودند و خواستنی
هر روز نشانمان دهند از شبكه‌های گوناگون

و به زور اسلحه
مجبورمان كنند از گندیدنشان
در زیر نور مستقیم آفتاب لذت ببریم.
همین!


نظرات بینندگان:

آقای 91316 اگر این شعر را هر كسی غیر از ایشان سروده بود خود شما الان حكم مرتد بودنش را داده بودی!!پس....

کد: 101483 | 9 آذر 1388 ساعت 11:39

با سلام خدمت استاد معظم آقای جعفریان
از زحماتی كه سالهای متمادی در افغانستان كشیدی تشكر می كنم استاد ما هیچ وقت زحمات شمار را فراموش نمی كنیم استاد زحمات شما به ثمر نشسته افغانستان زیبا ودیدنی شده امید كه بیایید یك بار دیگر مزار شریف را با قدمهای خود منور نمایید

کد: 97791 | 5 آذر 1388 ساعت 23:22

من كه فقط كمی با ادبیات آشنایی دارم آنقدر مجذوب شدم كه از عهده كلام خارج است
آفرین بر شما شاعر گرانبها

کد: 97358 | 5 آذر 1388 ساعت 04:29

چه شعر مبهم و ترسناكی...من یاد پیش گویی های نوستر آداموس افتادم

کد: 96943 | 4 آذر 1388 ساعت 18:50

شعری كه با زبان توده مردم سروده نشود چه ارزشی دارد

کد: 96362 | 4 آذر 1388 ساعت 12:44

امیدوارم اون دنیا برای تهمتهایتان جوابی داشته باشید

کد: 96241 | 4 آذر 1388 ساعت 11:22

این، یكی از شعرهای ماندگار تاریخ خواهد ماند.هرچقدر بخوانی،باز میخواهی بیشتر بخوانی.آفرین بر این استعداد خدادادی كه درجای درست و خدا پسند مصرف میشود.

کد: 95571 | 3 آذر 1388 ساعت 21:37

بسیار زیبا و با مفهوم بود.
سلامت و پیروز و سرزنده باشی آقای جعفریان

کد: 94771 | 3 آذر 1388 ساعت 13:06

افرین افرین افرین

کد: 94388 | 3 آذر 1388 ساعت 10:10

انقلاب و ضد انقلاب بازی بس نشد؟ از بس كه حق رو به بهانه ضد انقلابی قربانی كردیم امروز یهودا بر سر مون حكم می كنه...

کد: 94168 | 3 آذر 1388 ساعت 07:41

دستش درد نكنه، چند وقت بود كسی این جوری سر حالم نیاورده بود.

کد: 94114 | 3 آذر 1388 ساعت 03:24

"معانی جدید
شعرهای مرا به جوی خیابان ریخت"
همین یك بیت درد تمام میهن ماست. كسانی كه معنی ابیات این صدیق را نمی فهمند بسیار درمانده هستند.

کد: 93971 | 2 آذر 1388 ساعت 23:17

شعرا تاریخ سازند این شعرا
والله كه اسلام تقوی و اخلاق و تبلیغ احسن است و بس و تجمید و فشرده كنسنتره شده و غنی شده جعلی ما را دوا نیست

کد: 93884 | 2 آذر 1388 ساعت 22:09

و نقل حماسه‌هایی كه در دادگاه‌ها
حكمشان علنی است

کد: 93773 | 2 آذر 1388 ساعت 20:39

بسیار زیبا، مدتی بود شعری چنین زیبا وهمراه با شعور از شاعران درقیدحیات ندیده بودم

کد: 93531 | 2 آذر 1388 ساعت 16:46

خسته نباشید بچه مشهد
وطنی از دانشجویان بابلسر

کد: 93465 | 2 آذر 1388 ساعت 16:01

عالی بود. بی نهایت لذت بردم.

کد: 93364 | 2 آذر 1388 ساعت 15:16

فرعونها از این شعر می ترسند. شعری كه دردهای انباشه شده ما را به زبان آورده است

کد: 93020 | 2 آذر 1388 ساعت 13:19

تو این فضا فصاحت و صراحت یعنی خطر. از همه انتظار قهرمان بودن كه نداریم. این هم خود شجاعت است

کد: 92836 | 2 آذر 1388 ساعت 11:52

دستها كاشته خواهند شد
سبز خواهند شد
تفنگ ها قلم خواهد شد
و این سرنوشت محتوم است
فواره چو برخواست لاجرم به زمین برخواهد گشت
وسرزمینی نیم سوخته خواهد ماند
با زمینی آبستن رویشی سبزدربهار

کد: 92417 | 2 آذر 1388 ساعت 08:45

آفرین

کد: 91746 | 1 آذر 1388 ساعت 18:46

(یهودا برگشته بود
ما خود به او وكالت بلاعزل داده بودیم
تا برای توان‌بخشی، با سرم‌های آرامبخش
در جراحی‌های پی‌درپی
به رگ‌هایمان بخزد،)
این دقیقاً سرگذشت رابطه من و ... بود.
ایكاش زودتر می شناختمش

کد: 91674 | 1 آذر 1388 ساعت 17:30

جعفریان عزیز شاعر انقلاب است. ضدانقلابها بیخود سعی نكنند او را مصادره كنند چون باز هم كنف می شوند.

کد: 91612 | 1 آذر 1388 ساعت 16:12

درود بر شرافتش ودرود بر اینده ان شب كه سروده فوق را در تلویزیون پخش كردو قت نوشتن نیافتم واندوه خوردم وپس از قافیه زنم خانه یك دلال باغبان است در حد انزجار پیش رفتم وامروز با دیدن مطلب شگفت زده شدم واز حسن انتخابتان متشكرم قابل توجه كامنت
كن شما هما بابا اب دادت را بخوان

کد: 91442 | 1 آذر 1388 ساعت 14:10

وه ! چه آب گل آلودی...

کد: 91419 | 1 آذر 1388 ساعت 13:59

به نظر من دوست عزیز ما جناب جعفریان گرفتار وضعیتی شده كه فكر می كند هرچه تند و تیزتر بنویسد بیشتر مورد توجه قرار می​گیرد.
او از فضایی به شدت بسته و دیكتاتوری و خفقان زده حكایت می​كند كه حتی شاعر هم باید نان به نرخ روز بخورد و از آنچه در اطرافش می گذرد سخنی نگوید. ولی شاعر این شعر و فضایی كه در آن سخن می گوید به گونه ای آشكار متناقض است. او این شعر به شدت انتقادی را آزادانه سروده و منتشر می سازد بی​آنكه كسی از او بازجویی كند.
تند تر از این چه می شود گفت؟ آزادانه هم می نویسد.
یاد نشریه طنز سال های دور افتادم با عنوان داد و بی داد. در لگوی این نشریه نوشته شده بود:
می زنم تهمت و بهتان و چو گویند نزن* داد و فریاد برآرم كه آزادی نیست!!
و ای درست حكایت شاعر خوب زمانه ما آقای جعفریان است.
با این حال اگر چه این تند سرایی به توجه بیشتر به او كمك كند، اما مسیر نامناسبی برارویش قرار می دهد كه وقتی چشم باز كند پل های زیادی پشت سرش خراب شده خواهد دید.

کد: 91316 | 1 آذر 1388 ساعت 13:13

كد89905: العاقل فی الاشاره!!!!خیلی عالی بود

کد: 91240 | 1 آذر 1388 ساعت 12:36

لطفا نظرات حاوی اهانت به دیگران را منتشر نكنید!!! آقای قزوه دارای شخصیت محترمی است. خوب است برخی هم افرادی مثل كاكایی را بی نصیب نگذارند. بیائید یاد بگیریم كه دیگران را تحمل كنیم.

کد: 91172 | 1 آذر 1388 ساعت 12:07

دمت گرم محمد حسین گل، دمت گرم. جسمت به سامان بهتری برسد، اگر خدا بخواهد. جانت كه به سان است، حتما. به امید دیدار.

کد: 91111 | 1 آذر 1388 ساعت 11:40

خیلی زیبا بود...
این روزها فقط شعر و طنز به داد این دل دردمندمان می رسند...

کد: 90958 | 1 آذر 1388 ساعت 10:12

شعر باید فصیح و همه كس فهم باشد. لحن شعر فلسفه زده است و شصت تا سهراب سپهری را قورت داده. آسمان ریسمان بافی هایی كه فقط خود شاعر آن را می فهمد و شیش تا یار نزدیكش.
بهر حال درددل شاعر هویداست و با اینكه نمی دانم چه می گوید به او خسته نباشد می گویم.

کد: 90907 | 1 آذر 1388 ساعت 09:38

از همه نظر زیباست ولی مخاطبش معلوم نیست

کد: 90880 | 1 آذر 1388 ساعت 09:24

آقای قزوه، این شعر را بخوان و شرم كن. شاعر باید درد مردم را بگوید. نه این كه چون انوری بر در ارباب بی مروت دنیا خیمه بزند. این شعر را هم باید بدهند خوشنویسی كنند.

کد: 90666 | 1 آذر 1388 ساعت 05:23

«یهودا برگشته بود
ما خود به او وكالت بلاعزل داده بودیم
تا برای توان‌بخشی، با سرم‌های آرامبخش
در جراحی‌های پی‌درپی
به رگ‌هایمان بخزد،»
واقعا عالی بود فكر می كنم این سهم ما از سرزیمنمان نیست مطمئنم بیش از اینها حق داریم و حتما آنرا به دست خواهیم آورد

کد: 90624 | 1 آذر 1388 ساعت 01:28

چه دل پر دردی ؛ خیلی شعر تلخی بود اگر چه در حقیقت ریشه دارد

کد: 90589 | 1 آذر 1388 ساعت 00:30

كاش برعكس میگفتی كه نژاد ازمان بالا رفته است از نژادمان، و ایمانمان و ایرانمان. كاش میدانست "فوراره گر بلند شود سرنگون شود" كاش و كاش فقط همین یك نكته را میدانست

کد: 90558 | 30 آبان 1388 ساعت 23:54

یهودا برگشته بود
ما خود به او وكالت بلاعزل داده بودیم
تا برای توان‌بخشی، با سرم‌های آرامبخش
در جراحی‌های پی‌درپی
به رگ‌هایمان بخزد،

چشمانمان را مصادره كند
و به دستانمان دستور دهد

تا گلوی منجیان را بفشاریم
و سپس با اسلحه‌ای غنی‌شده
در جمجمه‌هامان شلیك كنیم
و به افتخار این‌همه شعور و شهامت
در خیابان‌ها هروله كنیم و قصیده‌های طولانی بسراییم

منظور این شاعر عزیز بخوبی قابل درك است.

کد: 90556 | 30 آبان 1388 ساعت 23:53

jaleb bood

کد: 90509 | 30 آبان 1388 ساعت 23:14

آفرین به این میگویند شاعر آزاده.

کد: 90490 | 30 آبان 1388 ساعت 22:40

بصراحت نگفت.. ولی همه چیز را گفت.

کد: 90475 | 30 آبان 1388 ساعت 22:30

سبورچیان رو خوب اومدی

کد: 90221 | 30 آبان 1388 ساعت 18:55

با احترام باید عرض كنم من منظور شاعر عزیز را از این سروده نفهمیدم. خیلی كنایی و پر رمز و راز است.

کد: 89905 | 30 آبان 1388 ساعت 14:57


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر: