
قبلاً هم گفتهام
سرمایه من كلمات است
و از این رو چنین ورشكستهام.
میگویم نردبان
اما فقط اجازه دارم از آن پایین بیایم
آفتابم به كار تجزیه اجساد
و ابروی یارم فقط اجازه دریدن دارد.
باید یك توضیح منطقی به بازجویم بدهم؛
چرا «تیر مژگانها» هلاكم نكرده است؟
چرا خود را در چاه زنخدان نمیاندازم؟
و چرا در شب گیسو گم نشدهام؟
چرا و چرا و چرا...
باید مابقی عمرم را در چرا باشم
این سرنوشت شاعری است
كه در سرزمین من زاده شود
و شعر را دوست بدارد.
باید به بازجویم بگویم
چرا سرودهام؟
چرا پلنگم به سوی ماهواره امید نپریده است؟
و چرا در غزلم
قافیه درد
«كیك زرد» نیست؟.
من فقط برای سرودن از جنگهای تمام شده به دنیا آمدهام
و نقل حماسههایی كه در دادگاهها
حكمشان علنی است.
ای دریغ!
از دلاوری به دربانی
از درود به دروغ
و از قافهایم به قاب هلم دادند.
خدا قلم به دستم داد
تا از رقاصی اشتیاق
در صحرای شهیدان بنویسم
از شور پسته ی كور
برای افتادن به دامان مهربان آتش
از هجوم ماهیها به شن
و غوطهور شدن یك زیستان در آب...
اما فرهنگهای لغت
اجازه تجدید چاپ نیافتند
و معانی جدید
شعرهای مرا به جوی خیابان ریخت.
لغتنامهها جادو شده بودند
و رشیدترین فرزندانم اكنون
تبعیدیانی شوربخت
در جزایر غیرمسكونی بودند.
هولناكتر اما آن بود
كه باید از شهرم بیرون نمیرفتم
و هر صبح با سرودهای فصیح
خود را به نزدیكترین پاسگاه معرفی میكردم.
واژگان جدید
دیوانهایم را سرنگون كرده بودند
و مضمونهای مصادره شده
از جان من
در محضرخانههای معتبر
به نامهایی ناشناس، منتقل می شد.
حالا
من مالك سرمایه خویشتن نیز نبودم
و هر چه میساختم
با واژههای نورسیده
به كاریكاتورهایی مهوع بدل میشد.
یهودا برگشته بود
ما خود به او وكالت بلاعزل داده بودیم
تا برای توانبخشی، با سرمهای آرامبخش
در جراحیهای پیدرپی
به رگهایمان بخزد،
چشمانمان را مصادره كند
و به دستانمان دستور دهد
تا گلوی منجیان را بفشاریم
و سپس با اسلحهای غنیشده
در جمجمههامان شلیك كنیم
و به افتخار اینهمه شعور و شهامت
در خیابانها هروله كنیم و قصیدههای طولانی بسراییم.
وقتی ما عجولانه در راه آسمان بودیم
او
صبور و امیدوار
از نژادمان بالا رفته بود
صبورچینان و ستایش شده
ناگهان مار بر كتفهای مقدسمان رویاند
و قرنها صعود
در ثانیهای افتاد
قرآن و ایران در بغل
به آغوش توران و تورات!
چه جهنمی!
حتی نمیتوانستیم خود را بكشیم
حتی نمیتوانستیم خود را بفروشیم
حتی نمیتوانستیم خود را بخریم...
در پیشرفتی به سرعت مافوق خاك
تمام اینها رخ داده بود
و ما تنها میتوانستیم
و اجازه داشتیم
با چشمان عاریتی
نگاه كنیم به انبوه اجسادی
كه زمانی زنده بودند و خواستنی
هر روز نشانمان دهند از شبكههای گوناگون
و به زور اسلحه
مجبورمان كنند از گندیدنشان
در زیر نور مستقیم آفتاب لذت ببریم.
همین!