كد خبر: 15464
تاريخ انتشار: 30 آبان 1388 ساعت 10:21
print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان

یادش بخیر، آن روزها ما بسیجی بودیم

ابراهیم حسن بیگی، نویسنده برجسته ادبیات دفاع مقدس در یادداشتی نوشت:

یادش بخیر، آن روزها ما بسیجی بودیم؛ بسیج 20 میلیونی مستضعفان كه پادگان و سلاح و مهمات نداشت. فرمانده اش آنقدر افتاده حال بود كه وقتی توی جمع بچه ها می آمد، كسی نمی فهمید او فرمانده بسیج است. یك بار كه فرمانده را با اتومبیل ژیانی كه داشتم به منزلش رساندم، تازه فهمیدم فرمانده بسیج ما در یك خانه قدیمی مستاجر است و نیت كرده اگر پولی به دست آورد یك موتورسیكلت گازی بخرد چون موقع راه رفتن تركش توی رانش اذیتش می كند. آن روزها فرمانده بسیج مستضعفان، خودش یكی از مستضعفان بود. یادش بخیر، آن روزها كه بسیجی بودیم، قلب رئوفی داشتیم؛ آنقدر رئوف كه توی جبهه، دشمن مجروح عراقی را كول می كردیم تا پشت جبهه به درمانگاهی برسانیم و جانش را نجات دهیم.

خون كثیف دشمن دست و صورت و لباس های ما را آلوده می كرد اما ما عضو بسیج مستضعفانی بودیم كه می گفتند؛ باید حتی به دشمنان خود هم رحم كنیم چون دشمن هم بنده خدا است و همنوع تو است و او زمانی با تو دوست می شود كه تو به او لبخند بزنی و نه او را به قصد كشت كتك بزنی یا وقتی مجروح است بر جراحتش بیفزایی. آن روزها عده یی بودند كه می گفتند بسیج باید اسلحه یی، باتومی، سیم بكسلی، دسته بیلی، چیزی به عنوان سلاح داشته باشد، اما آن روزها ما حاضر نشدیم در قامت یك پاسبان شهربانی ظاهر شویم البته بی سلاح هم نبودیم. اسلحه سازمانی ما «الله اكبر» بود. گاهی سلاح ما یك پیت نفت خالی بود كه از پیرزنی تنها می گرفتیم تا در صف بلندی بایستیم و برای او نفت تهیه كنیم. گاهی هم سلاح ما كوپن های اعلام شده پیرمردی بود كه توان ایستادن در صف و گرفتن ارزاق كوپنی را نداشت و ما بسیجی ها به جای او می ا یستادیم چون ما خود را بسیج مستضعفان می دانستیم. طوری وانمود می كردیم كه این كوپن ها یا پیت نفت مال خودمان است چون دوست داشتیم جز خدا كسی نفهمد كه كار بسیج مستضعفان خدمت به خلق مردم و نیازمند جامعه است. یادش بخیر، آن روزها كه عضو بسیج مستضعفان بودیم چقدر به روستا می رفتیم با یك ماشین لندكروز جهاد سازندگی. پشت ماشین را از قند و شكر و روغن و چای پر می كردیم. مردم روستا دورمان جمع می شدند. فكر می كردند ما آمده ایم به آنها فقط مقداری قند و شكر و چای بدهیم، اما ما آمده بودیم به آنها آب و برق و روشنایی هم بدهیم و اگر لازم بود مدرسه و درمانگاه هم بسازیم. در ازدواج جوان ها ریش سفیدی كنیم، در اختلافات زن و شوهرها وساطت كنیم و خلاصه ما آن روزها مثل آچار فرانسوی هر پیچ و مهره یی را باز می كردیم. دوست نداشتیم مثل انبر كلاغ گیر، هی گیر بدهیم و گرهی را باز نكنیم.

آن روزها بسیج مستضعفان مثل پلیس 110 امروز بود كه هر كسی می ترسید سراغ ما می آمد. هر كسی نگران بود آدرس ما را می پرسید. هر كسی امنیت و آرامش می خواست به دنبال ما می گشت. آن روز بسیج مستضعفان آنقدر خالص و پاك بود كه حضرت امام آن را لشگر مخلص خدا نامید؛ لشگر مخلص خدا كه امام هم خود را عضوی از آن می دانست و می گفت من هم یك بسیجی هستم. بسیج مستضعفانی كه امام نه فرمانده بلكه یكی از اعضای آن بود، بسیجی نبود كه كاری كند مردم از او بترسند. چهر ه اش مهربان و مظلوم بود.

محل رجوع مردم دردمند و گرفتار و مستضعف بود. جایی بود كه به مردم امنیت و آسایش می داد. اگر كسی می دانست بغل دستی اش یك بسیجی است سعی می كرد خود را به او بچسباند و از او فاصله نگیرد تا معلوم شود او كنار یك بسیجی نشسته است؛ كنار ابرمردی كه همه هستی اش را فدای مردمش، فدای انقلاب اسلامی اش و فدای امامش كرده بود.

آن روزها افتخار یك بسیجی این بود كه دیناری از بیت المال خرج خودش و خانواده اش نكند. افتخارش این بود كه به یاری مردم بشتابد. مقابل قلدران و زورگویان بایستد و از حق مردم دفاع كند.

یادش بخیر، آن روزها كه بسیجی بودیم وقتی پنجم آذر سالروز تاسیس بسیج كه می شد، همسایه ها برایمان شاخه گل می آوردند. ما لباس های نومان را می پوشیدیم و بین مردم می رفتیم و به بسیجی بودن مان افتخار می كردیم و ما هم به دیدار خانواده های شهدای بسیج می رفتیم و برای آنها گل می بردیم.

و حالا پس از گذشت 30 سال از آن روزها باید گفت صد سال به این روزها كه در روی پاشنه اش نمی چرخد و یادی از بسیج مستضعفان 20 میلیونی آن روزها نمی شود.

منبع: اعتماد


نظرات بینندگان:

یادم میاد آن اوایل یك سریالی پخش میشد كه در آن وضعیت سرخپوستان آمریكا به نمایش گذاشته شده بود و در آن سریال در یك قسمتی یك ژنرال میگفت كه بهترین سرخپوست، سرخپوست مرده ست.
بعد ها پس از جنگ با برگزاری مجالس سالگرد برای شهدای بسیجی در عین بی توجهی به خواستگاه و سئوالات بعضی دوستان همان شهدا، شنیدم كه كسی گفت: بهترین بسیجی ، بسیجی شهید است.
بله واقعیت اینست كه كه این بسیج به گرد پای بسیج مستضعفین امام(ره) نمیرسد لذا ما پیر غلامان بسیجی به اینها مبگوییم : تازه به چفیه رسیده ها.

کد: 90261 | 30 آبان 1388 ساعت 19:37

با این حرف های شما به یاد یكی از فرماندهان فعلی .... افتادم كه چند ماه پیش تلاش می كرد با جوش دادن یك معامله خوب كمیسیون خوبی گیرش بیاید. بنده خدا خیلی هم زحمت می كشید. البته حال مرا هم بهم می زد!

کد: 90155 | 30 آبان 1388 ساعت 17:56

بادش بخیر
من هم تا 6 ماه قبل بسیجی بودم

کد: 90088 | 30 آبان 1388 ساعت 17:09

حالا همه از باتوم كسانی كه اسم بسیج را لكه دار كردند فرار می كنند.
كجایی امام كه یادت بخیر...

کد: 90070 | 30 آبان 1388 ساعت 17:02

غیرازقدیمیهای كاردرست بسیج و سپاه خیلیها برای سواستفاده وارد این دو ارگان شدند!!
نمونه اش هم مشخصه!!

کد: 89644 | 30 آبان 1388 ساعت 12:27

یه عزیزی می گفت پیش ما دیگه از این حرف ها نزنید . ما خودمان هم بودیم و دیدیم كه ..........

کد: 89374 | 30 آبان 1388 ساعت 10:37


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر: